محصول یکساعت ملاقات با خویش در تنهایی

هوالهو
از او بطلب هر آنچه خواهی که هموست
ساری,گاه نوشته های محمود زارع:از همه ساعات و آنات زندگی لحظه ای نبود که بی یاد تو سر کنم ؛ کنون که به پیری رسیدم رهایم مکن ! من سراسر نقص و کمی و کاستی را دگر چه توانی باشد که توانم گلیم خویش از آب تیره آنچه که ساخته ام , بدر آرم ؟! … تا کی راز ترا پنهان باید کرد …!

پیامی از مصحف شریف

ناداران بیشتر تظاهر بداشتن میکنند!
از هیچ حیوانی – گرچه به صورت انسانی نماید – انتظار ادب و اخلاق نداشته باشید. دائره امتیاز انسان با حیوان همین اخلاق می باشد. یک موجود بی اخلاق و فاقد ادب با انسان بودن فاصله زیادی دارد !
تعجّب در آنست که حیوانات انسان نما , بیشتر از اخلاق میگویند و مینویسند و دم میزنند ! گویا کمبود و نبود حسن ادب و اخلاق را پیش تر و بیشتر از دیگران همواره در خویش احساس کرده اند . بهمین خاطرست که برای جبران چنین نقصیه ای بجای آراستن نفس خویش به آداب اخلاقی و ملکات فاضله اخلاقی , به بیراهه رفته و فقط از آن دم میزنند و مینویسند و اما عمل نمیکنند و شاید بهمین سبب باشد که نمود تظاهر آنان به اینگونه موارد بواسطه فقد آن از سوی پوینده یا نویسنده آن باشد ! یعنی درست گفته آنکه گفته افراد به آنچه که ندارند بیشتر تظاهر میکنند !
باید بگویم که قصد توهین به حیوانات نداشته امّا یک انسان بی ادب و اخلاق حق ندارد از اخلاق بنویسد مگر آنکه در پی فهم این نقیصه در باطن خویش , تمام مساعی خود را در توبه و جبران مافات نماید !

***

وقایعی در زیر پوست این جهان در حال شکل گیری است !
ظهور داعش و ترویج وهابی گری در واقع تفسیر عینی آیه « کالانعام بل هم اضل …» است. وقتی بشریت نخواسته بفهمد که آنچه ” او ” فرمود در عالم واقع راست هم می افتد ؛ و قدرتهای استکباری آیات الهی را بسخریه گرفته اند , باید به آنان بزبان قطع و یقین در عالم ظهور, نشان داده شود که ” گفت حق , حق است و درست “!
اما عجب آنست که بجای اندیشه در فهم این نکته باز همین اهالی کبر و تفرعن سعی دارند بر این ظهور آنچه که حق قصد نشان دادن آنرا داشت , سوار شوند و بخواهند که از آن به نفع خویش – در عمل و اما بتظاهر و ریاکاری در ظاهر دال بر مبارزه با آن – سوء استفاده کنند.
با این وصف فکر میکنم نشئه دیگر مشیّت الهی را باید بانتظار نشست که این باز تفسیر مرحله دیگری از آیات الهی منتها بشکل و ماهیت جدیدی خواهد بود. خداوند که بیکار ننشسته است و هر لحظه او در کاری است . مراحل مختلف اتمام حجتهای خویش را به جوامع بشری عرضه فرمود اما در پی هر مرحله ای نتیجه مستقیم آنچه که انجام شده است را باید بانتظار نشست و دید !
در واقع دیگر حضرت حق جل عظمته باحسن وجه حجت خویش به همه تمام کرده است !
حال دیگر وقت آنست که تفرعن سران دون باطن کشورهای دور و نزدیک را باید موسایی به تواضع بکشاند !

ما هم اینک روشنتر میتوانیم اعزام مردی ازسلسله پاکان و از اولیای وعده داده شده الهی , بر اساس مشیت خداوند حکیم و بر مبنای آنچه که از روند تحقق وعده تخلف ناپذیر حضرت حق می دانیم, شاهد باشیم و بر همین اساس همه آنهایی که بدین آگاهی رسیده اند باید ضمن داشتن آمادگی لازم را برای وقوع چنین مشیتی , از هم اینک نقش خویش را در این روند پیدا نمایند و … !
وقایعی در زیر پوست این جهان در حال شکل گیری است ! منتها غوغاسالاران را باید در قبضه قضای الهی ؛ عمی البصر دانست ! و خداوند حکیم که بخواهد قضای خویش را جاری کند و مشیت خویش را ساری و وعده خویش را محقق ؛ حیله همان کور کردن بصر همه آنانی است که باعث و بانی همه نابسامانی ها و ظلم های در پهنه گیتی میباشد ! زمانی چشم باز خواهند کرد که دیگر – طبق معمول – دیر شده است و کاری نمیتوانند در ایجاد مانع خواست و مشیت خداوندی بانجام برسانند !
این همه هیاهو و غوغا نیز بگذرد و داد حق ندایش عنقریب سرتاسر عالم را فرا خواهد گرفت. گویا باید عده و عدّه را تمهید کرد و بانتظار بپا خاست ؛ خدایا توانی بده تا پای همراهی با این حتمیت را پیدا کنیم !
مردی می آید ؛ آقایی در حال آمدن است . باید در عالم و آدم شور دیگری بپا شود ؛ باید منتظر عجائبی بود ؛ باید خلاف عادت ها را دید و در پهنه نور این تحولات نقش خود را بخوبی پیدا کرد!
در اوج بی توجّهی و در کشاکش بازی های بی تعهدانه موجودان مختار ؛ می بینم که صدایی از دوردست ها بپوش میرسد که : « انا بقیّه الله … » یا حق
***

نشتری به عقل!
کیست این پنهان مرا در جان و تن – کز درون من همی گوید سخن ؟!

اگر از من بپرسند که آیا عقل نسبی است ؟! من شاید بتوانم با شروطی بگویم که : آری ! چگونه ؟!
عقل چند صد هزار سال پیش با عقل این زمان چقدر تفاوت دارد؟!… پس از این جهت عقل بنوعی در مهمیز زمان و حتی تا حدودی مکان میباشد. حال تنها میتوان با شروطی عقل را تا آنجا رها کرد که بتواند فراتر از زمان برود . پس میتوانم با اطمینان بیشتر بگویم که عقل منحصر در زمان و در قید مکان ؛ عقل نسبی است! …
آیا در بی عقلی فضائلی میتوان سراغ گرفت؟! عقل تهی از عقل ( عقل عقل ) فضیلتی ندارد… کار انبیاء عظام از جهتی فقط رشد دادن عقول بشری است.
***

صدای وحدت
سفره ای پهن کرده کثرت. مهمترین مائده این سفره نان مکان و آب زمان است ! میهمانان این خوان , همی خورنده مکان و نوشنده زمانند ! بخصوص از شراب زمان و در حال هذیان گویی گوش عالمی را هم کر کرده اند ! آنقدر غوغاهای نابهنجار ساخته اند که دگر صدای موزون توحید را کمتر میتوان شنید !
در هستی یک صدا در جریان است ؛ صدای وحدت , صدای یگانگی و یکرنگی ؛ اما کو گوش شنوای نیوشنده این ندا؟!
وقتی در درون زمان مکان محصوری, چگونه میتوانی از کثرتهایی که فراورده این خوان اند , جدا شوی؟!
بادی دیگر صداها را خاموش کرد , باید تمامی فرآورده های دنیای مدرنیته و باصطلاح پسامدرنیته را بیک سوی نهاد و روی در سوی وحدت کرد تا …. !
***
روح و نفس
گاه بذهنم میزند که بین نفس و روح تفاوت وجود دارد. از حکیمی که اتفاقا در دامن علمای حوزوی هم رشد کرده بود اخیرا شنیدم که میگفت ” روح همان نفس است منتها این را در زبان شریعت روح میگویند و بلسان حکمت و فلسفه نفس یعنی یک حقیقت است در دو بیان و در دو نظرگاه ” اما من قانع نشدم چون روح را با نفس متفاوت از هم حس میکنم!
هم روح و هم نفس دارای مراتبی هستند و مراتبی هم میتوان بدانها داد مانند نفس امّاره ( بسیار امر کننده ) نفس لوّامه ( سرزنش گر ) و نفس مطمئنه و … که مراتبی از نفس از مرتبه دانی به عالی است اما سوال اینست که آیا نفس واحد است و خام و تنها با تزکیه دارای مراتب میشود یا نه نفس بتعداد مراتبش متفاوت هم خلق شده است؟! فکر نمیکنی که یک نفس باشد که در اثر تعلیم و تزکیه دارای مراتبی میشود؟!
اما روح ؛ در کتاب داریم که به پیامبر(ص) میفرماید که از تو درباره روح می پرسند فقط اشاره فرمود که بگوی روح امری از جانب ربّ است.همین ! ( یسئلونک عن الروح قل الروح امر من عند ربی … ) یا داریم و نفخت فیه من روحی ! خلاصه روح به « امر » تعبیر شده است آنهم امری از جانب ربّ!
حال آیا این روح هم همانند نفس مراتب دارد؟! شاید بتوان راحت مراتب روح را پذیرفت اما آیا میتوان همان مراتبی را که برای نفس از مراحله دانی ( امّاره) تا مرحله عالی (مطمئنه) میشناسیم به روح هم بار کرد؟!
ظنّ بدوی اغلب مردم در درباره مقایسه روح و نفس اینست که روح امری قدسی تر و نفس امری غیرقدسی تر است…
***

حادث و قدیم
مهمترین چالش در این بحث برای اذهان ورز داده نشده با بحث دخالت زمان در اینگونه مباحث است. فی المثل در معنی و مفهوم قدیم , اینطور نباید تصور کرد که قدیم یعنی قبل از زمان در صورتی که قدیم بیشتر بدین معنی و مفهوم است که یعنی « نبوده که نبوده » یعنی « نمیشود که نباشد» . نبودن پیش از آن معنی ندارد. اما حادث همیشه بعد از نیستی بوجود آمده است یعنی که قدیم نیست !
یک سوال مهم اینست که چگونه یک آدم که حادث است میتواند از قدیم بحث کند و مهمتر آنکه قدیم را بفهمد؟! … لابد یک نسبتی با قدم و قدیم دارد ؛ حتما بهره ای از قدیم در ساختار روحی و ماهوی وی وجود دارد که میتواند از آن بحث و چون و چرا کند !
آنچه که ظاهرتر از همه میتوان آنرا نماد و سمبل حدوث دانست همین یک بعد از وجود انسان است که مربوط به تن است. پس تن حادث محض است اما آیا میتوان گفت که بغیر از تن ( نفس و … ) قدیم هستند؟!
باید بیشتر تامّل کرد! خود نفس را اکثریت حکما حادث میدانند اما اگر انسان را بجای آنکه به تن و روح یا تن و نفس تقسیم کنیم به ظاهر و باطن تقسیم کنیم شاید بسهولت بتوان پذیرفت که ظاهر در حیطه حدوث است و باطن در حیطه امر قدیم ! …
محی الدین گفته بود که انسان حدوث ازلی دارد ولی آیا مگر ممکن است؟! .. پورسینای ما هم دقیقتر بیان کرد چون گفته که حدوث ذاتی !
پنج باضافه ی یک یعنی شش (۶=۱+۵) را تصور کنید حال شش آیا بعد از پنج بعلاوه ی یک ایجاد و حادث شده است یا نه شش از قبل بوده در ذات خویش اما بواسطه روی هم ریختن پنج و یک این شش ظهور پیدا کرده است ؟!
اینجا بحث تقدم تاخر پیش می آید یعنی تقدم علت بر معلول. گاهی زمانی مساله زمانی نیست بلکه ذاتی است یعنی در همین مثال (۶=۵+۱) آیا میتوان گفت که عدد شش از جهت زمانی متاخر از پنج +یک میباشد؟! خیر نمیتوان چنین گفت اینجا چون (۵+۱) که علت بوجود آندن شش هستند نه از جهت زمانی تقدم دارند بر عدد شش بلکه از جهت ذاتی بر پان تقدم دارند!
یک تفاوتی در واقعه و حادثه وجود دارد !

از جهت زمانی ما سه زمان یعنی گذشته و حال و آینده را داریم. آنچه که گذشت در حال نیست و آنچه که می آیند هم در حال نیستند اما آیا آنچه که گذشت, واقع شده یا حادث شد؟!!
هر دو مورد ظاهرا صحیح است اما واقعه گرچه در زمان مشمول مرور زمان شده است اما ظرف زمانی و مکانی خویش را در گذشته حفظ کرده است اما حادثه آن ظرف را حفظ نکرده و از جهت زمانی دیگر در زمان حال وجود ندارد! یعنی هر واقعه ای در زمان وقوع خودش حضور دارد. حالا پذشته دیگر حادثه نیست بلکه وقایع است چون حادثه ها از جهت زمانی گذشته است.
برای فهم بیشتر ؛ در قرآن کریم درباره قیامت داریم که « اذا وقعت الواقعه » ترجمه میکنیم قیامت ” واقع ” میشود در صورتیکه حسب ظاهر قیامت را انتظار داریم که در آینده ” حادث ” شود !

چرا حضرت حق تبارک و تعالی از فعل ماضی وقع یعنی اتفاق افتاد , استفاده کرد؟! یعنی میفرماید که واقع شد قیامت! چرا از اتفاقی که بر حسب ظاهر در آینده است از فعل ماضی (گذشته) استفاده کرد؟!
پس میتوان نتیجه گرفت که واقعه و وقایع نوعی جنبه خاص یعنی ثبات را در متن و بطن خویش دارد و می ماند و هست و جایگاهش را دارا میباشد چرا که ” حادثه ” نیست یعنی “ حدث الحادثه ” نیست بلکه ” وقعت الواقعه ” است !

واقعیت بماهو واقعیت پس ربطی به گذشته و آینده ندارد در وقوع و ثباتش بنوعی خارج از زمان است. چون نفرمود اذا تقعت الواقعه یعنی در آینده واقع میشود بلکه همانطوریکه در کلام حضرت باری وجود دارد اذا وقعت الواقعه است.
جفّ القلم بما هو کائن —> گذشته را نمیتوان تغییر داد . یک جبر در حوزه اختیار انسانی است اما خداوند چطور؟! در اینجا بحث توبه که پاک کننده گذشته است مصداق و مدخلیت پیدا می کند.
سوال مهم دیگری که مطرح میشود آنکه آیا این گذشته است که حال و آینده ما را رقم میزند یا که نه هستی هر لحظه نو به نو عوض میشود و میسازد و می آفریند؟!

یک موحّد و معتقد و متدین بخداوند نمی تواند بگوید که تنها گذشته است که حال را می سازد! معتقدین به دیالکتیک تاریخی و یا پوزیتویسم ها اینگونه فکر میکنند که تنها و تنها گذشته است که به آینده شکل میدهد. در صورتیکه موحدین یک نگاه باصطلاح آنتالوژیک داشته نه نگاه پوزیتیویسمی! اگر پوزیتویست ها بگویند که آینده صرفا بر گذشته استوار است میتوان از آنها پرسید که آن گذشته خودش بر چه چیزی استوار است؟ لابد خواهند گفت آن گذشته هم بر گذشته خویش استوار بود! و همینطور تا گذشته ها که اگر ادامه یابد تسلسل پیش می آید که بر بطلان تسلسل حرف مخالف درستی از کسی نداریم.

لامکانی که در آن نور خداست
ماضی و مستقبل و حالش کجاست؟

وهم و خیال —> وهم معانی جزئی را درک میکند اما خیال صورتهای جزئی را و عقل در حوزه کلیات کارکرد محوری دارد.نسبت ها از جمله حال و آینده و گذشته همه ساخته ذهن ما انسانهاست اما در پیشگاه خداوند چنین نسبتهایی رنگ ندارد. برای حضرت احدیت ماضی و مستقبل و حال در واقع یکسانست. همه این فرمولها یکجا در نزد حضرتش حاضرست. « هوالاول والآخر والظاهر والباطن » بودن خداوند در واقع بهمین وجه حضرتش اشاره دارد.
***

« تر » و « ترین »
امورات باطنی ا ز جمله اراده و قدرت هیچ گاه سکون ندارند یعنی هیچگاه امر به توقف نمیکنند؛ در غیر اینصورت دیگر ماهیتا نه قدرت هستند و نه اراده و نه … ! پس قدرت همیشه « قدرت تر » و اراده هم همیشه « اراده تر » هستند و هکذا … !

برای تنظیم و تنسیق امورات اجتماعی در سامان دادن به حکومت نمیتوان بدون قانون که فقط در یک وجهش نقش کنترل کنندگی قدرت را دارند , حکومتی را برپایه عدل برپا داشت. این مساله ربطی به فرد خوب یا بد ندارد , باید قدرت بر اساس قانون دقیقی که احدی در هر سطحی از حکومت نتواند از آن عدول کرد ؛ قدرت کنترل شود چرا که قدرت ذاتا و ماهیتا ایستاپذیر نیست یعنی قدرتی که قدرت تر نشود اصلا پایدار نمی ماند لذا باید مهار شود. تقصیر فرد یا گروه دارای قدرت در هر حکومتی که باشد , نیست بلکه ذات قدرت ایستا ناپذیرست وگرنه خواهد مرد! … با این اعتبار و با این وصف تنها کسانی نخواهند پذیرفت که بخواهند استبداد بورزند یا از دائره حلقه مستبدین دارای منافعی باشند ولو منافع خیر و غیر قابل خدشه !

قدرت درست همانند آگاهی است در فراتر رفتن خویش . یعنی همانطور که نمیتوان جلوی معرفت و دانش و آگاهی را گرفت مگر آنکه بخواهیم بمرگ آگاهی فتوا دهیم , همانطور هم نمیتواند جلوی قدرتر شدن قدرت را گرفت !
***

سرّ « لا »
من هر وقت که به این مساله فکر میکنم آنرا در باطنم چنین بتصور می نشینم .« لا اله الا الله » پاک کن هر خدانمایی را بجز خدای احد و واحد.

« لا » بمعنی “ نیست ” نیست؛ « لا » بیشتر بمعنی جارو کردن است. اصلا شکل « لا » هم بشکل جارو میباشد. یعنی جارو کن گرد و غبار شرک و وهم و خیال ؛ تا همه به باطن حقیقت که « الله » تعالی است برسند و ببینند!

پس « لا » پاک کننده است. نفس غبارساز است؛ تمام خواسته ها و امیال آدمیزاده نوعی غبارآلوده کردن را عامل هستند, حال تو از « لا » و پاک کردن مدد جوی ؛ « لا » کن , نیست کن , پاک کن …
یعنی عشق هم « لا » است. اصلا « لا » خود عشق است و اصلا خود « لا » را عشق است !

عشق هر چه که غیر از معشوق است را می سوزاند؛ پس باید گفت : آتش بزن به هر چه که غیر از معشوق است! یعنی « لا »
پس « لا » خود آتش است. شعله های آتش را خوب نگاه کردی ؟! شعله های آتش , نقش « لا » نمی زنند؟!! میزنند شعله های آتش بشکل « لا » نقش میگیرند و میسورانند و پاک میکنند و … ! در خانه اگر کس است یک حرف بس است !
« لا اله الا الله » یعنی تمام شدنی است هر پانچه که غی راز تمام شدنی است.

« لا » یعنی آنکه به هر چه غیر ” الا ” ست که برسی میگویی نه ! سیر نمیشوی از هر چه که داری, هر جا که میرسی تا بی نهایت!
اصلا « لا اله الا الله » طریق افناء است.

« لا » یعنی پل های پشت سرت را خراب کنی. افناء در تقدم و تاخّر , مقدم بر اثبات است. بهمین خاطر حضرت حق ” لا اله ” را مقدم بر ” الا الله ” فرمود!
***

راز
چیزی که تصدیقا روشن است و آشکار و اما تصورا ممکن نیست, راز است. تصوری از چیزی نداریم اما تصدیق آنرا میتوانیم بکنیم. ” وجود ” از این جهت « راز » است !
شما از ” وجود ” تصوری در واقع ندارید اما از ” موجود ” ات تصور دارید و در واقع هر چه که موجود است قابل تصور هم هست.
شما ” هستی ” را نمیتوانید تصور کنید اما میتوانید ” تصدیق ” کنید چون موجودات هستی یا هستنده ها را دارید تصور می کنید نه هستی را. پس هستی هم همچون وجود و همچون حقیقت یک ” راز ” است!

حدیث از مطرب و می پو و راز دهر کمتر جوی
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
***

زیبایی
زیبایی هم ” من یزید ” است.

بهمین خاطر ملال آور نیست و خسته کننده هم نی !

کسی از مشاهده زیبایی خسته نمی شود. چون تکرار در زیبایی راه ندارد, تکرارها ملال آورند.

شما از دیدن زیبایی نه تنها ملول نمیشوید بلکه به وجد و بنشاط می آئید. مگر آنکه باطنا زشت باشید که … !
***

اگر بدانیم … !
اگر بدانیم که هر کسی همه حرفهایش را نمیزند حتما بدیده تحقیر بوی نگاه نمی کنیم. …

تنها دو چیز را فعلا میتوان سراغ گرفت که تنهایی می آورند : یکی غرور و دیگری زیرکی
گاه آدمی زاده بمرتبه ای میرسد که همچو خودی را نمی بیند اما باید متفطن باین نکته بود که تو نمی بینی نه آنکه وجود نداشته باشد!
بسیاری – همچو من – بسیاری از آنچه را که بدان رسیده اند را نمی گویند پس انتطار نداریم که باید بدیده تمسخر نگاه کنند! … بگذریم نمیخواهم این مورد را جلوتر بروم و توضیح دهم !

زیرکی بگذار و حیرانی بخر
زیرکی ظنّ است و حیرانی بصر
***

میزبان تمام
کسی هست و بود و خواهد بود , همان کس مهمانی یی را ترتیب داد. منتها فقط آدرس نداد.

هم سفره پهن کرد و هم آدرس داد و هم فرستاده ای را روانه کرد تا دعوت کند و همراهی و معیت هم داشته باشد.

به به! چه باکلاس !! چراغ هم داده تا در چاله و چوله های راه نیافتی. این میزبان چقدر نازنین است و سخی و کریم ! …
از باطن باطن ندایی بصورت وحی بدستوری به فرستاده بظاهر آورد تا ظاهرنشینان را به باطن راه نماید. بقیه …
***

دستگاه فکری
باید یک دستگاه بهم بسته کامل و تمام را داشت تا به مخمصه نیافتی که چه بگویم و چه راه را بروم و کدام درست و کدام نادرست!
در صورت داشتن یک دستگاه مناسب فکری و دیدن نظام مند, دیگر هر آنچه که می گوید و می کند و … همان درست است و همان راه است!
***

مقصد و راه
مقصد ندیده, راهی نمیشود. اگر هم راه بیافتد بکجا میرود؟! هبا منثورا …
مقصودی در مقصد است و شرط حصول مقصود رفتن است منتها در راهی که مقصد نشین خودش آدرس داده است!
در جهل مطلق حرکت نیست. یک آشنایی اجمالی باید باشد تا حرکت باید؛ باید اهل نظر باشی, باید آشنایی ایی یا آشنایی داشته باشی تا بپری, بجویی, بروی و …
***

تجلّی = روزافزونی

حدیث دوست نگویم بجز بحضرت دوست
که آشنا سخن آشنا نگه دارد !

یک رفیقی یک آشنایی یک غمخواری یک پدری داریم که قدرش را ندانیم. سرّ راه گویا بنحوی است که جز اینکه هست نیست. نمی خواهد که اجبار و اکراهی در کار کند. شرط تعالی همین است!
یکی خواست بفهماند که وجود اصیل است و ظهور خیر ؛ گفت : ظهور تو بمن است و وجود من از تو!

گرچه حرف درستی است اما محمود را شرم میکند که چنین بگوید …
***

برهان انّی و برهان لمّی
حکماء الهی برای رسیدن به معرفت حضرت حق دو راه را طرح کرده اند که بدو برهان انّی و لمّی تعبیر شده است.
وقتی از معلول به علت پی ببری یعنی که بر سبیل برهان انّی گام زده ای و اگر از علت به معلول رسیدی که در حریم برهان لمّی هستی.
***

راز ندیدنی و نظربازی
چرا دیده نمیشود؟! چون میتوانی هر چیزی را که دیده ای بعدا نبینی.
اصلا راز ندیدنی , همان خواستنی است. هر چه ندیدنی تر خواستنی تر!
یک نوع دیدنی است که اگر ببینی دیگر نمی توانی نگاهش نکنی. چون هر چیزی را که دیدی میتوانی دوباره نبینی. پس تنها زیبائی است که نمیتوانی دوباره نگاه نکنی و زیبایی یک وجه از جمال جمیل الهی است.
تو, به زیبایی نگاه کن وجه الله را در حد خویش در میزان بصیرت خویش مشاهده کن!
نظربازی یعنی نمیتوانی نظر از او برگیری, بی خبران تنها حیرانی دارند که تو چرا نظربازی؟!
حیوان نگاه کرد و انسان نظر کرد. قدرت دید و نگاه حیوانات از انسان علی الاغلب بیشتر است. نگاه توام با نظر مختص انسان است.
***

گذشت و نقص و کمال
کسی که می گذرد از آنکه نسبت به او گذشت میشود کاملتر است. چون نقصی در آن می بیند از آن می گذرد.

کسی که میتواند بگذرد یعنی نقصی در کسی که او را گذشت, می بیند.

اینجاست که کسانی که نمی گذرند و گذشت ندارند جایگاهشان معلوم میشود زیرا وقتی توان عبور از آن را نداری یعنی نمیتوانی بگذری!
من همواره در تمام عمرم جایی و رفعتی در بدگوی بی ادب ندیدم که در آن بمانم و از آن نگذرم؛ اینگونه بود که پس همیشه گذشتم !
اصلا آزادی در رهایی است. رها کرده ام خشم و کینه و شهوت را! ابدا رفعتی , بلندی یی در بی ادب بدگوی بدخواه عقده ای نمی بینم که بتوانم بمانم و نگذرم. پس گذشتم چون چیزی ندارد که قابل حتی تامل باشد چه جای ماندن !
***

رند
مثل آنکه در هیچ قاموسی بجز پارسی این واژه وجود ندارد. حتی در خود فرهنگ پارسی هم بسادگی نمیتوان به عمق و پیچیدگی معنی آن راه یافت. هیچ لغت معادل « رند » در زبانهای دیگر نمیتوانی برای آن پیدا کنی.
حافظ اپر رند نبود چنین جایگاهی را نمیتوانست داشت. مجموعه حافظ مساوق با رندی است.عشق و نظربازی را در هم آمیز با همان معانی عمیق آن و از ممزوج کردن این دو و در میانه و عصاره میانه این مفهوم , معنی رند شاید روی نماید!
***

 

طالب هر پیشه و هر مطلبی
حق بیالود اول کارش لبی
تا نچشیده باشی خواستنی در تو نمی جوشد. لبی از آن جام شراب تر کرده بودیم که کنون چنین در طلب و طالبی ام!
***

هدایت انبیاء
ارائه طریق ( مبشّر ) و ایصال الی المطلوب ( شاهد ). پس نذیری چی ؟! در مقام نذیری برای کسانی آمد که نمیخواهند بشنوند و هدایت یابند!
قرآن در یکجای خویش سه شان شاهد ” شاهدا ” و بشارت ( مبشرا ) و هشدار ” و نذیرا ” را برای انبیاء قائل شده است. مخاطب کیست حالا ؟! تردید ندارم که مخاطب حضرت حق عقل است :

نذیر – برای عقل انکارگرانی مانند بوجهل است
بشیر – برای عقل مومنانی چون صحابه رسول همانند بوذر و مقداد و یاسر و … است
شاهد – برای خاصانی چون مولا علی مرتضی جان حضرت ختم المرسلین و اهل البیت مکرم آنحضرت که کمترینش در این بخش بحضرت سلمان میرسد است! حضرت سلمان بمقاماتی خاص از راز و سرّ راه یافته بود که بخطاب سلمان منا اهل البیت مخاطب گشته بود!

نقش انبیاء – رفتن در راه و ایصال الی المطلوب مستلزم دانستن مقصدی است که باید در راه رفت. اگر مقصد شناخت خدا باشد بعثت انبیاء در این راستا نیست! گرچه چنین نقشی را می بینیم اما انبیاء نیامده اند که خدا را بما بشناساندند چرا که اصل خود پذیرش انبیاء وابسته باین است که پیش از بعثت به خدای باید معتقد بود که وجود پیامبر را تصدیق کرد.
پس کار انبیاء چیست؟!
کار رسولان بیدار کردن خفتگان است. گویا بادهای نفس نوعی خلسگی و خفتگی در بشریت میزاید و اینجاست که قاعده لطف الهی اقتضای آن مینماید که پیامبران را برای بیدارباش بفرستد.
ما در آئینه فطرت خویش با خدا عهدی در ازل بستیم و ” قالوا بلی ” گفتیم و هیچ پیامبری را نیامده است که ببینیم که بیاید بگوید خدایی است و چنین و چنان ! کار پیامبری این است که بگوید بیدار باشید و هشیار که …. برای اقلّی از ابناء بشر شاهد است و برای بعضی ها هم بشیر است و برای کثیری هم نذیر !
اگر انبیاء را بیداران بنامیم خطابی در راستای حقیقت و دوست هم هست … خواب همان غفلت است و نفس است که غفلت زایی میکند. یعنی میتوان به نفس گفت که موجود تولید کننده غفلت !
الناس نیام … چون مردم خواب هستند , خوابیده نمیتواند خوابیده را بیدار کند. این است که پیامبران را مثل دیگر مردم نمیتوان در خواب دانست یعنی پیش از ماموریت بیدار باش خداوند پانها را بیدار کرده است . خفته را خفته کی کند بیدار … بیادم آمد که مصطفی (ص) فرمود من حتی همان موقع که چشمم در خواب است خواب نیستم و دلم بیدار است !
***

استقلال عقل
عقل در وجود مستقل نیست اما در درک گویا استقلال دارد و این عجیب است و گاه آدمی را تا بدانجاها میرساند که عقل را مهمترین مخلوق حضرت باری بداند.
برعکس آنچه که بعضی ها میگویند عقل غرور می آورد معتقدم که متواضع ترین موجود همین عقل است …

دیدی که شدم عاشق کویت آخر
افتاده سبویم لب جویت آخر
با این دل تنگ و دیده دریایی
من جان دهم از حسرت رویت آخر
***

راز جاودانگی
چرا مردم از جاودانگی , بی زمانی و بیکرانگی را می فهمند؟!
اغلب دوست دارند که در زمان زیادی زنده بمانند در لایتناهی و اصلا نمیرند! مثلا در امتداد زمان تا بی نهایت زنده بمانند و علی الاغلب جاودانگی را در همین مفهوم جستجو میکنند. حال آیا واقعا مفهوم جاودانگی همین است؟!
راستی چقدر معارف الهی سخت فاخر هستند که بهمین سبب هم در فهم هر کسی در نمی آیند!
جاودانگی را باید در بیرون از مرز زمان جستجو کرد. مگر نمی دانی که ذات زمان ناجاودانگی است؟!
زمان وقتی زمان است که فنا شدنی است. زمان هر لحظه فانی میشود دیگر چه جای سوار شدن بر زمان و آرزوی جاودانگی بر پایه این معیار فناپذیر؟!!
اگر جاودانگی یعنی پا را فراتر از زمان و مکان گذاشتن؛ پس بیداری منشاء جاودانگی است. بیداری جائیست که در آن از جبر زمان و مکان اثری نباشد!
بیداری از چه؟! از غفلت ! حالا غفلت را چه جانوری بنامیم , یعنی چه غفلت؟!چکار میکند؟ …

پرده ای است بر دیده و بر دل کشیده میشود ؛ پس نفس تولید کننده غفلت , غفلت میسازد و غفلت پرده ساز است و پس انبیاء پرده در ( آنتی غفلت ) ! …
***

تتمه و توضیح :

کشکول تامل

محمود زارع

محمود

آنچه که در یکساعت تنهایی و تامل بر کشکول بنده ای نهادند!
روزگار غریبی است.مجال و فرصت حتی نگاه کردن به آسمان شب هم از ما گرفته شد یا خویش توفیقات این چنینی خویش را از دست داده ایم … در این آشفته بازار خرک جینجال آخرالزمانی, تنها ساعتی مجال آنرا یافتم که از همه چز فارغ شوم و افکاری را که در ذهن و ضمیرم پاس میداشتم را بی مقدمه و بی چینش منطقی و همینجور کشکولی و بالبداهه مرور میکردم را در دفترچه ای یاداشت کنم که بچه ها بعد از مطالعه پیشنهاد کرده اند آنرا تایپ کرده و در صفحه شخصی – تارنمایم – منتشر کنیم . ( خلاف عادت بود چون نمی پسندم چنین گفتگوهای با تنهایی های خویش را بخصوص در این اوقات عمر باشتراک بگذارم ) همین بود که این نقش ؛ محصول ساعتی مجال برای نقاشی هر آنچه که – طبق معمول هر روزه – در ذهنم میگذرد بود . این نقش ها بجای خویش آدمی را از پرده هایی حصین هم گاه بیرون می اندازد . بهرحال بر کم و کاستی ها و نقصان متن , خود خط اصلاح بکشید . یاحق

نوشته شده در تاریخ بیست و ششم خرداد یکهزار و سیصد و نود و پنج
محمود زارع
ساری. وصال (۲۶/۰۳/۱۳۹۵ )

 

لینکهای مرتبط با این موضوع :

شرح اصطلاحات عرفانی
بحرالمعارف همدانی جلد دو ( ۸۰ )
انسان کامل ( ۳۵) آخرین قسمت
…  درون پیمایی (۰۱)

…  انسان کم نیست … !
اوصاف الاشراف خواجه نصیر (۰۶ )
شب و راز شب و شب پیمایی ( و خاطراتی از دوران نوجوانی )

 

0

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

معادله امنیتی *